تبليغاتX
یه صفحه بعد...




گمراهی مطلق

تنهایی مطلق

و تو که نه مرهم دردهایم

که هر بار زخم تازه ای

زخمی تازه ی تازه

با دردهایی هر بار فجیع تر

آیا هرگز خود را بخشیده بودی ؟

و من آیا تو را هرگز ؟

دلم میخواهد همه روز را اخم کنم

دلم میخواهد همه روز را به زمین نگاه کنم

زمینی که زمانی مرا زاییده بود

دلم میخواهد آدم ها را نبینم

...

 

+   85/01/31      

سنباد تو وبلاگش نوشته

اونایی که مث من همیشه سردرگمند خوبه واسشون

منی که یه روز فکر می کنم بریژیت باردو ام

یه روز نیستم

یه روز بریتنی ام

یه روز فیت هیل

یه روز خودم

یه روز تو

یه روز ابر

یه روز اشک

یه روز آه

درد

...

(ذره ای از گمراهیم )

+   85/01/30      

بریژیت باردو در جوانی

 

بریژیت باردو در کهنسالی!

 

 

 

 

 

 

 

گر تن سيمين تنان کردت شکار       بعد پيری بين تنی چون پنبه زار
نرگس چشم خمار همچو جان        آخر اعمش بين و آب از وی چکان
زلف جعد و مشکبار و عقل بر          أخرا چون دم زشت خنگ خر
حيدری کاندر صف شيری رود          آخر آن مغلوب موشی می شود

 

+   85/01/29      

صدها ساله که دیگه حرفی برای گفتن ندارم

ولی هر روز اینجا رو آپدیت می کنم

شاید فکر می کنم وقتی اینجا رو می نویسم

یه دلیل عینی برای اثبات زنده بودنم دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+   85/01/28      

همه این قرار ملاقات ها برای اینه که من هر بار  بفهمم هیشکی جای خالی تو رو برام پر نمیکنه...

 

+   85/01/23      

پس کی میای

کی میای

تا من دیگه عاشقانه های دروغ ننویسم

تا دیگه دروغ ننویسم

نه از غم

نه از درد

نه از عشق

بیا

تا این بار فقط از دوست داشتن بنویسم

نه از اشک

نه از درد

نه از تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+   85/01/22      

هیچ چیز برای من نیست

نه تو

نه من

نه آینه ها

همان اولین بار که این سه را دیدم دانستم

ما سقوط می کنیم

...

+   85/01/21      

اینجا انتهای راه بود برای من

آخرین وسعت دست هایم

آخرین وسعت پروازم

همه نفسم برای دویدن و به تو نرسیدن

...

نگو که کم بود 

+   85/01/20      

مردها همه شان یک نفرند

و آن یکی

گاهی عینک می زند

گاهی می خندد

و گاهی دوستت می دارد

همه شان یکی اند

گاهی اسمشان را به تو دروغ می گویند

تا دوستی ها را دوباره و دوباره آغاز کنی

و نفهمی که باز همان او بود 

....

+   85/01/20      

وقتی در دانشگاه و خیابان راه می روم

و کسی از این دستگاه کوچک

در گوشم آواز می خواند و من راه می روم

وقتی از پشت شیشه تیره عینک

به آدم هایی می نگرم

که راه میروند

می خندند و می زیند

گویی تیتراژ پایان فیلم پخش می شود

و آهنگ پایانی فیلم آنقدر طولانی میشود

تا تو به کلاست برسی و دستگاه را خاموش کنی...

 

+   85/01/20      

تو به دلقک نمی خندی

تو به دلقک نمی خندی

 

در میان اینهمه چشم

به دنبال چشم خودم می گردم

در میان اینهمه لب

لب من

و ابرو

...

چه تلخ است که پس از اینهمه زیستن

پس از اینهمه نگاه و خاطره

تصویر خویش را فراموش کنی

 

چشم هایم را گم کرده بودم

لب هایم نبود

ابروهایم نازک شده بود

 

نگاه من

لبخند من

قلب من

نبود

+   85/01/18      

دلم تنگ می شود ؟

اگر هر روز عکس هایت را نبینم

اگر هر بار به جستجوی اسمت ننشینم

اسم مزخرفت که به هزار روش می توان نوشت

و هر بار چیز تازه ای فهمید

فکر می کنی هنوز به یادت هستم ؟

وقتی که سیزده بدر میروم

و اسم تو را به هر سبزه گره میزنم

آیا هنوز به فکر تو ام ؟

هنوز ؟

فقط هر بار می فهمم که چقدر تنهایم

و به قول نسیم

از این تنهایی گریزی نیست

.....

 

+   85/01/14      

و ماشین هایی که مماس به تنم حرکت می کردند

و آدم هایی که نگاهشان را دوست نداشتم

مگر تردید چقدر رمق دارد ؟

از کودکی به جوانی گریخته ام

و از تو به خودم

ولی آرامم نکرد

نوشته های نیم شبم

و اشک های گاه به گاه

+   85/01/05