در حالیکه در کنار همسرش نشسته ای
چه بیهوده بود
چه عبث
آنچه شب ها شهاب می پنداشتم
افسوس
شب پره ای بیش نبود
آه
آرزوهایم...
آرزوهایم...

در حالیکه در کنار همسرش نشسته ای
چه بیهوده بود
چه عبث
آنچه شب ها شهاب می پنداشتم
افسوس
شب پره ای بیش نبود
آه
آرزوهایم...
آرزوهایم...
ولی میتونم از بیرون ببینمش
کهکشان راه شیری
و ستاره ها
به مثل میخهای نقره ای
با تلاشی بیهده برای سقوط به زمین
و تو اونقدر تاریکی که نمی بینی
چشم هام رو که تنگ میشه
اشک هایی که می چکه
دلم که کوچیک میشه و تاریک
و لب های تو
گشوده و بی خیال
و نگاهت
آسوده و سرد
کاش
نگاهم می کردی
کاش
نگاهم می کردی

و لبخند هایت را
که دیگر
هر دو برایم غریبه اید
غریبه تر از هر روز
و تلخ تر

تا ببینیم
چشم هایمان رامی بندیم
تا بشنویم
لمس می کنیم
تا بخوانیم
می میریم
تا بمانیم
و این تمام وصیت من بود...
خالی از تو
من
و این توهمات بیهوده
بی شبکه
بی کلاس
بی خستگی
بی درس
دلم تو را می خواهد
و نبودنت را
دلم تنهایی
دلم تهی بودن
دلم سایه می خواهد
دلم نگاه های پیوسته ات را می خواهد
و دور شدنت
و محو شدن صدایت
که بی وقفه می گوید
چه زیبایی
که بی وقفه می گوید
چه زیبایی

من دلم میخواد تاب بخورم و برم تو آسمون
برم بالا
بالا
دلم میخواد وقتی اومدم پایین
دیگه خودم نباشم
تو هم خودت نباشی
دلم میخواد
هیشکی خودش نباشه
اونوقت من هرچی دلم خواست میشم
تو هم هرچی دلت خواست
من دلم میخواد تاب بخورم
اولش نوشته : "سلام..ببخشید که دیر آپدیت کردم"
...
حالا انگار!
روزی که مرگ به ناگاه چهار آس رو بر زمین می کوبه
دیگه حرفی برای گفتن نداری..
راست می گفت٬ مگه نه ؟
زمان که از دوصفر- دوصفر تبدیل میشه به دوصفر - صفر یک من اینو می نویسم
درست در لحظه تبدیل
میدونی ؟
من گم شدم
اونم تو خونه ی خودمون
کنار خودم
می دونی ؟
22 سال گذشته
ولی هنوز باد راحت میاد توی اتاقمو
من نمیتونم پنجره رو ببندم
باد میاد تو و تو گوشم میخنده
خیلی احمقه
از بس همیشه گفتم عاشقشم
حالا ...
باد!
باد!
روزها می خوام کتاب بخونم
پروژه های لعنتی رو تموم کنم
خونه رو مرتب کنم
نمازمو درست بخونم
یادم میره
همه چی یادم میره
من اینجا
گم
ش
د
م
یا مهندسی تو آلمان
یا اقتصاد تو انگلیس
....
منم اینجا هر روز وبلاگ می نویسم
In Some Small Way