تبليغاتX
یه صفحه بعد...




عاشق مردی شدن

در حالیکه در کنار همسرش نشسته ای

چه بیهوده بود

چه عبث

آنچه شب ها شهاب می پنداشتم

افسوس

شب پره ای بیش نبود

آه

آرزوهایم...

آرزوهایم...

+   85/05/27      

اولین باری که حس کردم توی یه چیزیم

ولی میتونم از بیرون ببینمش

کهکشان راه شیری

و ستاره ها

به مثل میخهای نقره ای

با تلاشی بیهده برای سقوط به زمین

 

+   85/05/27      

چشم هایی که دیگر

نه برای زیستن اند

نه برای دیدن

+   85/05/25      

دلم برات تنگ میشه

و تو اونقدر تاریکی که نمی بینی

چشم هام رو که تنگ میشه

اشک هایی که می چکه

دلم که کوچیک میشه و تاریک

و لب های تو

گشوده و بی خیال

و نگاهت

آسوده و سرد

کاش

نگاهم می کردی

کاش

نگاهم می کردی

 

+   85/05/23      

سنگی که صبور نمیشه...
+   85/05/21      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاریس ۱۹۶۸ - امیرحسین بهبهانی نیا

 

+   85/05/21      

کاش دروغ هایت را می شناختم

و لبخند هایت را 

که دیگر

هر دو برایم غریبه اید

غریبه تر از هر روز

و تلخ تر

 

 

+   85/05/20      

ما سکوت می کنیم

تا ببینیم

چشم هایمان رامی بندیم

تا بشنویم

لمس می کنیم

تا بخوانیم

می میریم

تا بمانیم

 

و این تمام وصیت من بود...

+   85/05/19      

یک زندگی خالی میخواهد دلم

خالی از تو

من

و این توهمات بیهوده

بی شبکه

بی کلاس

بی خستگی

بی درس

دلم تو را می خواهد

و نبودنت را

دلم تنهایی

دلم تهی بودن

دلم سایه می خواهد

دلم نگاه های پیوسته ات را می خواهد

و دور شدنت

و محو شدن صدایت

که بی وقفه می گوید

چه زیبایی

که بی وقفه می گوید

چه زیبایی

+   85/05/17      

من دلم میخواد تاب بخورم و برم تو آسمون

برم بالا

بالا

دلم میخواد وقتی اومدم پایین

دیگه خودم نباشم

تو هم خودت نباشی

 

دلم میخواد

هیشکی خودش نباشه

اونوقت من هرچی دلم خواست میشم

تو هم هرچی دلت خواست

 

من دلم میخواد تاب بخورم

+   85/05/14      

هیچ کس

هیچ کس اینجا به تو مانند نشد...

+   85/05/13      

حالم بد میشه وقتی یه وبلاگ رو وا می کنم

اولش نوشته : "سلام..ببخشید که دیر آپدیت کردم"

...

حالا انگار!

+   85/05/11      

بوبن یه چیزی می گفت یه موقعی

روزی که مرگ به ناگاه چهار آس رو بر زمین می کوبه

دیگه حرفی برای گفتن نداری..

راست می گفت٬ مگه نه ؟

 

+   85/05/10      

آهای ! باد !

قهر نکنیا

به خدا بات دوستم هنوز

+   85/05/10      

زمان که از دوصفر- دوصفر تبدیل میشه به دوصفر - صفر یک من اینو می نویسم

 

درست در لحظه تبدیل

میدونی ؟

من گم شدم

اونم تو خونه ی خودمون

کنار خودم

می دونی ؟

22 سال گذشته

ولی هنوز باد راحت میاد توی اتاقمو

من نمیتونم پنجره رو ببندم

باد میاد تو و تو گوشم میخنده

خیلی احمقه

از بس همیشه گفتم عاشقشم

حالا ...

باد!

باد!

 

روزها می خوام کتاب بخونم

پروژه های لعنتی رو تموم کنم

خونه رو مرتب کنم

نمازمو درست بخونم

یادم میره

همه چی یادم میره

من اینجا

گم

ش

د

م

 

+   85/05/09      

یه چیزی تو مایه خوندن تئاتر تو پاریس

یا مهندسی تو آلمان

یا اقتصاد تو انگلیس

....

منم اینجا هر روز وبلاگ می نویسم

In Some Small Way

 

 

+   85/05/08      

هر ادعایی که بکنی

فرشته ات توی دفترش می نویسه

سر فرصت باید همشونو امتحان پس بدی

 

+   85/05/07      

هستم

هستی

هست

...

هستی ؟

+   85/05/07      

از ساده ترین زنان جهان

یک "تر" به تر هایم

...

+   85/05/07      

تو که از آلمان وبلاگمو می خوندی

تو

کوشی پس ؟

+   85/05/06      

هستم پس می نویسم

هستی

پس

دوستت

می

دا

ر

م

.

.

.

 

+   85/05/05