

اضطراب
از تو
که کنارم می نشینی
و مدام سرت را به سویم می چرخانی
و تو
که کنارم می نشینی
و نگاهم نمی کنی
گلدان لوبیای تو داخل اتاق است
و فقط در مواقع صبح و ظهر به آن نور میرسد
و این برای رشد یک گیاه کافیست
اما عنصری که آنرا به میوه دادن میرساند٬
لحظه اول آفتاب است
لحظه ای که اولین اشعه خورشید تابیده می شود
در لبه تاریکی و روشنی
درحساب بانکي شما ميليونها بوسه ي عشق واريز کردم. شما ميتوانيد بطورشبانه روزي ازطريق مهرکارت برداشت نمایید.

می نشینم
می آیی
همه روز را با این فکر می گذرانم
با این فکر راه می روم
می خوابم
با این فکر بیدار می شوم
راه می روم
می دوم
کار می کنم
با این فکر
با این فکر
...
..
..
که اشک ها را از چکیدن منع می کرد
ولی..
اشک ها چکیده بودند پیش از این
روزهای تعطیلی
و پس از آن
و بعد
همه جا صدای تبریک سال نوست
حتی در کنار
ماهی های قرمز مرده هفت سین
لاشه خاطراتی ست
با آرم های قدیمی
و مارک های مرده
این صفحه کهنه
هر بار همین تاریخ قدیمی اش را نشانم می دهد
هر بار نفس های مرده تو
و تهدید های بیشترت برای مردن
و هر بار تاریخ های مرده
هر بار September 22, 2005
نیمه شب ها
به دست گرفتن آینه و نگریستن به صورتم
خندیدن و گریستن
لبخند و اخم
نگریستن به همه چهره هایی که در صورتم نشسته اند
مهربان و وحشی
گاهی چون فرشته ای
و گاهی چون جادوگری پیر ٬ خسته
با چروک های بینهایت بر صورتش
و لبخندهای مضحک و نیمه مضحک و غیر مضحک

نگو که باید می فهمیدم که این یعنی
خیلی دوسم داری و عاشقمی!