امشب که عکس هایم را به هم می چسباندم
خودم را شناختم
این همه من
جمعیتی بود


گاهی از من عکس بگیر
گاهی دوستم داشته باش"
--ایضا الی بوذی!
(کاش واقعن ِ واقعا رنگ این نوشته ها همینطوری که تو مانیتور منه سرخابی و مشکی میشد)
اما متفاوت
همه چیز رنگی عجیب و مبهم دارد
به رنگ گل قاصدک اول تابستان
همه چیز حالا زرد شده است
--فرانی
مرسی فرانی
با اینکه یه مدت طولانی ازت متنفر بودم
ولی امشب همه وبلاگتو خوندم
یه حس خوب دارم
مثل خوندن یه کتاب باحال
:)
هی! یهو فکر نکنی از حسودیمه که اسم واقعیتو ننوشتما
به خاطر خودته!
- دولسینا
دولسینا!
من خاکستر کتابها و استخوان مردگانم را با خود آوردهام.«علیرضا حسینی»
--یادداشت های یک اسب
--بهار
--جان گری
زمان را نپرس از من ،
و مکان را..
بگذار یادم نیاید که روزگار چگونه می گذرد.."
--خط ها همه فاصله اند

غیرقابل اعتمادترین آدم ها هستند

No More Trust
"همیشه
همه چیز
مرز باریکی دارد
.
.
.
حتی عشق
حتی زندگی
و مرزهای باریک
همیشه تاریکند و ترس آور ..." ۱
و
"عشق احتمالی کوچک است با پیامدهای عظیم .. "۲
۱--سارا جون شاعرم
۲ --همه گرفتارند _کریستین بوبن

وقتیه که پشت اُپن آشپزخونه نشستم
و ایمیل هامو چک می کنم
و وبلاگمو آپدیت می کنم
و
از آشپزخونه
صدای شستن ظرف ها میاد
مامانی
منو ببخش

دود دیدگانت را آزار می دهد
دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد
و دیگر هیچکس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت
..
بخواب هلیا دیر است"
این آدم ها
این خیابان ها
نه اینکه خیلی پیشرفته باشن
نه اینکه خیلی عجیب باشن
اینا همگی ساده اند
ساده
و آرام
و اما برای من
مهمترین اند
مهمترین
از آن جهت که خاطرات کودکی منند
خاطرات خندیدن های کودکی من
خندیدن های کودکی من

Just one last dance
before we say goodbye
when we sway and turn around, around, around
it's like the first time
Just one more chance
hold me tight and keep me warm
cause the night is getting cold
and I don't know where I belong
..

آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود
نام او در نامها مکتوم کرد
محرمان را سر آن معلوم کرد
گر بگفتی موم ز آتش نرم شد
این بدی کان یار با ما نرم شد
گر بگفتی مه بر آمد بنگرید
ور بگفتی سبز شد آن شاخ بید
ور بگفتی چه همایون است بخت
ور بگفتی که برافشانید رخت
ور بگفتی هست نان ها بی نمک
ور بگفتی عکس می گردد فلک
صد هزاران نام اگر برهم زدی
قصه او و خواه او یوسف بدی
مولوی
said the fox
But you must not forget it
You become responsible, forever, for what you have tamed
You are responsible for your rose
..

"اژدها
پرده ها رو کنار زد، خاک دمش رو تکوند ، و از لب پنجره پایین اومد
من می خواستم بخوابم
خدا می داند که چقدر می خواستم بخوابم
گفتم اژدها ، بیا بخواب بعدا بازی می کنیم
ولی اژدها نه می خواست بخوابد ، نه بازی کند
فوت کرد و همه ی شمع های اتاق روشن شدند ، منم خواب رو از سرم پروندم
اژدها رو نمیشد ناراحت کرد،
نه چون می تونست همه جارو به آتیش بکشه یا منو زیر دمش له کنه
چون اژدها دوست من بود
و یادم نمیاد از کی پشت پرده های پنجره ام روی طاقچه می نشست و بیرون رو نگاه
می کرد.
پرسیدم خوب ، دیگه چی شده؟
می دونستم سوالم چقدر بی معنی ه
چیز جدیدی پیش نیومده بود ، یعنی خیلی پیشتر از اینها پیش اومده بود و گاهی
می زد بالا و اژدهای من رو آزار می داد
نه باز دارم چرت می گم
اون چیز گاهی نمی زد بالا ، همیشه بالا بود ، اژدها همیشه غمگین بود ، فقط گاهی
تظاهر می کرد که نیست.
تو نور شمع می دیدم قطره های درشت اشکشو که همه چیز منحنی وار از پشتش
پیدا بود ، و تالاپی می افتاد رو زمین و کتابهامو خیس می کرد
کتابهام ، پخش و پلا اینور اونور ، گوشه ی بعضیاشون سوخته بود ، اثر وقتهایی که
واسه اژدها می خوندمشون و اژدها گاهی آهی می کشید یا می خندید و کتاب رو
می سوزوند. نه اینکه تحت تاثیر قرار گرفته باشه ها ، می خواست من فکر کنم
چقدر داستان ها براش جالبن
ولی نبودن
بعد بهم قول می داد منو ببره به شهرهایی که داستان ها توش اتفاق می افتادند
من می دونستم که می بره ، مشکل این بود که هر جا هم می رفتیم باید صبح بر می گشتیم
و همه جا خیلی دور بود ، خیلی دور
تمام حرف هایی که فکر می کردم ممکنه به درد یه اژدهای غمگین بخوره رو بهش
زده بودم. حرفهایی هم که فکر می کردم به دردش نمی خوره بهش زده بودم
اژدها فقط گوش می داد که خوشحالم کنه. که فکر کنم دوست خوبی هستم
به خودم گفتم بی خیال همه چیز. من اگه می تونستم حال یه اژدها رو با حرفهام
خوب کنم ، خودم اول خوب می شدم. بهتره برم بغلش کنم ، سرمو بذارم رو سینه اش
و یال های گردنشو نوازش کنم. بهش بگم گریه کن اژدها ، حتی اگه تمام اتاق رو آب
برداره ، و خودم هم همراش گریه کنم
نگاه که کردم ، پنجره باز بود و سوز سردی می زد تو.. اژدها هنوز
اونقدر دور نشده بود که نشه دیدش
لکه ی آتشینی تو آسمون بود که سوسو می زد و دور می شد
و همه ی زمین های اون حوالی ، خیس خیس بود."
بعد از کلی خندیدین و رقصیدن و با دوستان بودن؟
بعد از دیدن عکس هاتون؟
از دیدن لباسای رنگیتون و آرایش های حیرت انگیزتون؟
دقیقا چه احساسی دارین؟
۱-کنجکاوی
۲- عشق یا نفرت
۳-ناباوری
۴-جمله بالا امکان پذیر نیست.
خسته شدم از بس که آوریل از پریروز تا حالا یکسره داره می خونه
دیگه اگه بخوام هم نمی تونم به مانیتور نگا کنم
(رابطه چشم و گوش!)

Isn't anyone tryin’ to find me
Won't somebody come take me home
Won't you take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I... I'm with you
I'm with you
Mmm
Oh
Why is everything so confusing
Maybe I'm just out of my mind
Yeah.. yeah.. yeah!..yeah.. yeah
yeah.. yeah, yeah yeah,YEAH
Take me somewhere new
I don't know who you are
I'm with YOU

avril
-شعور ضربدر زيبايي ضربدر در دسترس بودن مساوي عددي ثابت است. که اين عدد هميشه صفر است .
--قانون ..م و ..م و ..م و .... مورفی
(شنونده باید عاقل باشه!)
It is the time you have wasted for your rose that makes your rose so important
It is the time I have wasted for my rose... said the little prince so he would be sure to remember
Men have forgotten this truth, said the fox. "But you must not forget it. You become responsible, forever, for what you have tamed. You are responsible for your rose
...
I am responsible for my rose, the little prince repeated, so that he would be sure to remember
....
..

- آلبرت انيشتين