تبليغاتX
یه صفحه بعد...




امشب که عکس هایم را به هم می چسباندم

خودم را شناختم

 

این همه من

جمعیتی بود

 

 

+   86/06/31      

سلام

 

امروز خیلی روز روشنیه

اگرچه هنوز هیچیشو ندیدم

 

 

+   86/06/30      

پس ماهی ها باید خیلی خوش تیپ باشن

بس که شنا می کنن !

 

 

+   86/06/20      

"گاهی به من بپیوند

گاهی از من عکس بگیر

گاهی دوستم داشته باش"

 

 

 

--ایضا الی بوذی!

 

 

(کاش واقعن ِ واقعا رنگ این نوشته ها همینطوری که تو مانیتور منه سرخابی و مشکی میشد)

 

 

+   86/06/19      

"فرداش جنگ تمام شد

من برگشتم توی بغل تو

با افتخار

بی دست"

 

 

 

--الی بوذی

 

 

 

+   86/06/19      

                           Do you have a beautiful smile?  yeeeaaaahhhh                                      

 

 

 

+   86/06/19      

امروز آمدم

اما متفاوت

همه چیز رنگی عجیب و مبهم دارد

به رنگ گل قاصدک اول تابستان

همه چیز حالا زرد شده است

 

 

 

+   86/06/18      

دوستان قابل پیش بینی

 

نعمتی ست

 

که خدا فقط به بندگان خاصش عطا می کند!

 

+   86/06/17      

"
به تهران که برگردی ، فکر میکنی برگشتی ، فکر میکنی دوباره این تهران لعنتی کثیف ه ، ولی راستشو بخوای اینطور نیست.
 
آره قراره تو اینطور فکر کنی و کلی نیروی بشری و فرابشری این دو روز در تلاش بودن که تو لحظه ای هم شک نکنی که برگشتی ، اما من نمیتونم جلوی دهنمو بگیرم. اینجا الان یه جای دیگست. با همون شکل و شمایلی که انتظارشو داری و همون آدما و همون بدبختی ها ، ولی یه چیزایی تغییر کرده که به این آسونیها معلوم نیست.
 
این یه بازی ساده ی بچه هاست ، که باید دنبال تفاوتهای کوچک اما مهمی که پشت شباهت غلیظ ظاهری پنهان شده بگردی..یادت هست؟
آره بعضی چیزا تغییر کردن ، هر بار که به جایی میریم و برمیگردیم خیلی چیزا تغییر میکنن ، و اونقدر از زمان بچگی هممون گذشته که هیچوقت شک هم نمیکنیم .. اما من دارم الان اینو بت میگم.. که بازگشتنی وجود نداره، برای هیچکس .. وبرای کسی که در درونش یه جهانگرد همیشگی زندگی میکنه ، برای کسی که سنگینی یه کوله پشتی نامرئی رو رو پشتش احساس میکنه ..
هر رازی یک روزی فاش میشه و هر روز باید یک رازی فاش بشه و من امروز این راز رو فاش میکنم.
بقیه اش دیگه به عهده ی خودت ، که دوباره یه بچه بشی و بتونی این بازی رو حل کنی ، و ببینی که این شهر چه تغییری کرده ، مردم چه تغییری کردن...
و ببینی که من ، چه تغییری کردم. "

 

--فرانی

 

مرسی فرانی

با اینکه یه مدت طولانی ازت متنفر بودم

ولی امشب همه وبلاگتو خوندم

یه حس خوب دارم

مثل خوندن یه کتاب باحال

:)

هی! یهو فکر نکنی از حسودیمه که اسم واقعیتو ننوشتما

به خاطر خودته!

 

+   86/06/17      

تنفر از بازار و آرایش !

شاید بفهمی

 

+   86/06/17      

- دولسینا
          دولسینا!


من خاکستر کتاب‌ها و استخوان مردگانم را با خود آورده‌ام.

«علیرضا حسینی»

 

--یادداشت های یک اسب

http://behdad.org/books/moghaddam/asb

+   86/06/17      

"منم که نیمه شب بیدار می شوم
و با صدایی از جنس خفگی
از جنس خلا میان ریه ها
فریاد می زنم
تو مال من بودی
تو مال من بودی

منم که به یاد می آورم
آنچه از دست داده ام
آنچه رفته است
نه تو
که من بودم



منم که نیمه شب ها بیدار می شوم
مثل ماهی ها
که لب هایشان را باز و بسته می کنند
تو را صدا می زنم
و نگاه می کنم که شاید از زیر جلبک های ته رودخانه بیرون بیایی
بیایی بالا
و دست هایت را به لبه ی تختم بگیری
ولی آن پایین
هیچ چیز نیست
جز تاریکی
تاریکی مطلق
تاریکی مطلق

منم که می فهمم
آنچه مرا بیدار می کند
نه تو،
که وسوسه ی آن چیز غریبی است ،
که در آن سوی خط قرمز کناره های ریل قطار
به انتظار نشسته است
آن چیزی که پایین پنجره
به انتظار نشسته است
آن پایین
میان جلبک ها ... "

 

--بهار

 

 

+   86/06/17      

انگار این عکس یه چیزی میگه

نمیدونم

انگار یه چیزی میگه

 

..

.....

..؟

!!...

؟

 

 

+   86/06/17      

"مریخی ها وقتی به غار می روند فراموش می کنند که دوستانشان نیز ممکن است مشکلاتی داشته باشند"

 

--جان گری

 

+   86/06/16      

آنگار یادمان میرود دایم

که خدا زمانی

همه نام هایش را

به ما آموخت

 

+   86/06/15      

"ساعت ندارم خانم !

زمان را نپرس از من ،

و مکان را..

بگذار یادم نیاید که روزگار چگونه می گذرد.."

 

--خط ها همه فاصله اند

 

 

+   86/06/15      

آدمایی که تخطی از قول شون رو با یک معذرت خواهی جبران می کنن

غیرقابل اعتمادترین آدم ها هستند

              No More Trust

+   86/06/15      

"همیشه

 

همه چیز

 

مرز باریکی دارد

.

.

.

حتی عشق

 

حتی زندگی

 

و مرزهای باریک

 

 همیشه تاریکند و ترس آور ..." ۱

 

و

 

"عشق احتمالی کوچک است با پیامدهای عظیم .. "۲

 

 

۱--سارا جون شاعرم

۲ --همه گرفتارند _کریستین بوبن

 

 

 

+   86/06/15      

عذاب آورین ترین صدایی که می شناسم

وقتیه که پشت اُپن آشپزخونه نشستم

و ایمیل هامو چک می کنم

و وبلاگمو آپدیت می کنم

 

و

 از آشپزخونه

صدای شستن ظرف ها میاد

 

مامانی

منو ببخش

 

 

+   86/06/14      

خیابان ها تهی از آینه

آینه ها تهی از من

من تهی از خویش

 

+   86/06/14      

حالا که مامان نیلوفر باید فوق لیسانس بخونه

خاله نیلوفر میشه پرستار!

 

+   86/06/14      

در آن شب که شکوفه های عشق و صلح را به آدمیان هدیه می کردم

جوانه های پنهان غم نیز در وجودم می جوشید

 

+   86/06/13      

"بخواب هلیا دیر است

دود دیدگانت را آزار می دهد

دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد

و دیگر هیچکس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت

..

بخواب هلیا دیر است"

 

+   86/06/13      

این دیوارها

این آدم ها

این خیابان ها

نه اینکه خیلی پیشرفته باشن

نه اینکه خیلی عجیب باشن

اینا همگی ساده اند

ساده

و آرام

و اما برای من

مهمترین اند

مهمترین

 

از آن جهت که خاطرات کودکی منند

خاطرات خندیدن های کودکی من

خندیدن های کودکی من

 

 

+   86/06/12      

Just one last dance

before we say goodbye

when we sway and turn around, around, around

it's like the first time

Just one more chance

hold me tight and keep me warm

cause the night is getting cold

and I don't know where I belong

..

 

 

+   86/06/11      

Melina Mercury

Tango  To  Evora

 

زیباترین و غمگین ترین شعری که کسی به عمرش می تونه شنیده باشه

 

 

+   86/06/11      

نامرد یعنی همین

یعنی قدرناشناس

 

+   86/06/10      

"پرنده خیس پرواز نمی کند "

 

+   86/06/10      

آن زلیخا از سپندان تا به عود

نام جمله چیز یوسف کرده بود

 

نام او در نامها مکتوم کرد

محرمان را سر آن معلوم کرد

 

گر بگفتی موم ز آتش نرم شد

این بدی کان یار با ما نرم شد

 

گر بگفتی مه بر آمد بنگرید

ور بگفتی سبز شد آن شاخ بید

 

ور بگفتی چه همایون است بخت

ور بگفتی که برافشانید رخت

 

ور بگفتی هست نان ها بی نمک

ور بگفتی عکس می گردد فلک

 

صد هزاران نام اگر برهم زدی

قصه او و خواه او یوسف بدی

 

 

 

مولوی

 

 

 

 

 

+   86/06/10      

لباس جدیدمو  پوشیدم!

 

+   86/06/09      

"چه خوب میدانم

تابستان فصل من نیست."

 

+   86/06/08      

said the fox

But you must not forget it

 You become responsible, forever, for what you have tamed

You are responsible for your rose

..


 

+   86/06/08      

این قصه بهار رو همیشه دوس داشتم:

 

"اژدها
پرده ها رو کنار زد، خاک دمش رو تکوند ، و از لب پنجره پایین اومد
من می خواستم بخوابم
خدا می داند که چقدر می خواستم بخوابم
گفتم اژدها ، بیا بخواب بعدا بازی می کنیم
ولی اژدها نه می خواست بخوابد ، نه بازی کند
فوت کرد و همه ی شمع های اتاق روشن شدند ، منم خواب رو از سرم پروندم
اژدها رو نمیشد ناراحت کرد،
نه چون می تونست همه جارو به آتیش بکشه یا منو زیر دمش له کنه
چون اژدها دوست من بود
و یادم نمیاد از کی پشت پرده های پنجره ام روی طاقچه می نشست و بیرون رو نگاه
می کرد.
پرسیدم خوب ، دیگه چی شده؟
می دونستم سوالم چقدر بی معنی ه
چیز جدیدی پیش نیومده بود ، یعنی خیلی پیشتر از اینها پیش اومده بود و گاهی
می زد بالا و اژدهای من رو آزار می داد
نه باز دارم چرت می گم
اون چیز گاهی نمی زد بالا ، همیشه بالا بود ، اژدها همیشه غمگین بود ، فقط گاهی
تظاهر می کرد که نیست.
تو نور شمع می دیدم قطره های درشت اشکشو که همه چیز منحنی وار از پشتش
پیدا بود ، و تالاپی می افتاد رو زمین و کتابهامو خیس می کرد
کتابهام ، پخش و پلا اینور اونور ، گوشه ی بعضیاشون سوخته بود ، اثر وقتهایی که
واسه اژدها می خوندمشون و اژدها گاهی آهی می کشید یا می خندید و کتاب رو
می سوزوند. نه اینکه تحت تاثیر قرار گرفته باشه ها ، می خواست من فکر کنم
چقدر داستان ها براش جالبن
ولی نبودن
بعد بهم قول می داد منو ببره به شهرهایی که داستان ها توش اتفاق می افتادند
من می دونستم که می بره ، مشکل این بود که هر جا هم می رفتیم باید صبح بر می گشتیم
و همه جا خیلی دور بود ، خیلی دور
تمام حرف هایی که فکر می کردم ممکنه به درد یه اژدهای غمگین بخوره رو بهش
زده بودم. حرفهایی هم که فکر می کردم به دردش نمی خوره بهش زده بودم
اژدها فقط گوش می داد که خوشحالم کنه. که فکر کنم دوست خوبی هستم
به خودم گفتم بی خیال همه چیز. من اگه می تونستم حال یه اژدها رو با حرفهام
خوب کنم ، خودم اول خوب می شدم. بهتره برم بغلش کنم ، سرمو بذارم رو سینه اش
و یال های گردنشو نوازش کنم. بهش بگم گریه کن اژدها ، حتی اگه تمام اتاق رو آب
برداره ، و خودم هم همراش گریه کنم
نگاه که کردم ، پنجره باز بود و سوز سردی می زد تو.. اژدها هنوز
اونقدر دور نشده بود که نشه دیدش
لکه ی آتشینی تو آسمون بود که سوسو می زد و دور می شد
و همه ی زمین های اون حوالی ، خیس خیس بود."

 

+   86/06/08      

بعد از برگشتن از یه مهمونی چه احساسی دارین؟

بعد از کلی خندیدین و رقصیدن و با دوستان بودن؟

بعد از دیدن عکس هاتون؟

از دیدن لباسای رنگیتون و آرایش های حیرت انگیزتون؟

 

دقیقا چه احساسی دارین؟

 

 

+   86/06/08      

یه دنیا غم رو دلمه

کسی هست که بخواد باش قسمت کنم؟

 

 

+   86/06/08      

اگه یکی بهتون بگه از سر کنجکاوی باهاتون دوست بوده چه حسی بهش دارین؟

 

۱-کنجکاوی

۲- عشق یا نفرت

۳-ناباوری

۴-جمله بالا امکان پذیر نیست.

 

+   86/06/08      

استاد مون میگه:

 

"ما فقط مي تونيم خوب بازي كنيم، اما برنده رو كس ديگري تعيين مي كنه"

 

 

+   86/06/07      

دیدن همه واقعیت و نترسیدن

 

خسته شدم از بس که آوریل از پریروز تا حالا یکسره داره می خونه

دیگه اگه بخوام هم نمی تونم به مانیتور نگا کنم

(رابطه چشم و گوش!)

 

+   86/06/06      

حالا دیگه هر روز می پرسم : ایرانی؟

و نگران که : ایرانی؟

ایرانی؟

 

+   86/06/06      

Isn't anyone tryin’ to find me

Won't somebody come take me home

 

Won't you take me by the hand

Take me somewhere new

I don't know who you are

But I... I'm with you

I'm with you

 

Mmm

 

Oh

Why is everything so confusing

Maybe I'm just out of my mind

Yeah.. yeah.. yeah!..yeah.. yeah

yeah.. yeah, yeah yeah,YEAH

 

Take me somewhere new

I don't know who you are

 

I'm with YOU

 

avril

 

+   86/06/05      

-در صورتي که شانس انجام درست يک کار پنجاه پنجاه باشد ٬ احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است . 

-شعور ضربدر زيبايي ضربدر در دسترس بودن مساوي عددي ثابت است.  که اين عدد هميشه صفر است . 

- چيزهايي که يک زن را بيش از هر چيز به مردي جذب مي کند همانهايي اند که چند سال بعد بيشترين تنفر را از آنها خواهد داشت . 
 
- زيبائي يك زن صفتي متناقض با معصوميت اوست .

 

 

--قانون ..م  و ..م و ..م و .... مورفی

(شنونده  باید عاقل باشه!)

 

 

+   86/06/05      

It is the time you have wasted for your rose that makes your rose so important

It is the time I have wasted for my rose... said the little prince so he would be sure to remember

Men have forgotten this truth, said the fox. "But you must not forget it. You become responsible, forever, for what you have tamed. You are responsible for your rose
...

I am responsible for my rose, the little prince repeated, so that he would be sure to remember

....

..

 

+   86/06/04      

روباه گفت : منو اهلی کن

...

..

 

 

+   86/06/04      

و تو می پنداری

آن پرنده

که در خفای اوج پرواز می کرد

لذت پروازش از دیگران کمتر بود؟

 

 

+   86/06/03      

این راه را هزار بار رفته ایم

همه راه ها را رفته ایم

هزار بار

هزار بار

 

+   86/06/03      

هر کی نمیدونه بدونه

وبلاگم جای کامنت داره از همین الان!

 

 

+   86/06/03      

نمیدونم چی می خونی

حتی نمیدونم به چه زبونی می خونی

ولی هر چی هست

بد جوری داری به دل من زخم می زنی

 

 

+   86/06/02      

+   86/06/02      

ببينيد، تلگراف سيم دار مثل يك گربه خيلي خيلي درازه كه شما دمش رو مثلا توي واشنگتون مي كشيد و سرش توي لوس آنجلس صدا مي ده، گرفتين چي شد؟ حالا راديو رو توضيح مي دم. راديو هم كاملا مشابه تلگرافه كه گفتم، فقط فرقش اينه كه ديگه گربه هه اون وسط نيست.

 - آلبرت انيشتين

 

+   86/06/02      

یادمه

 

+   86/06/02