دلیلش اینه که
فعلا
زندگیم آهنگ شده
صدا!
نور!
حرکت!

So cry for me baby
and I'll cry for you
and we'll both break down
and we'll both break through
and find our way to face the truth
We both will be stronger
and we'll lie down in our loneliness
and wake up with our sad regrets
and even though we don't know it yet
We both will be stronger
We both will be stronger

Could you cry a little
Lie just a little
Pretend that your feeling a little more pain
I gave now I'm wanting
Something in return
So die just a little for me

Faith Hill - Cry
بیشتر روی حرکات صورتشون
طرز نگاهشون
و صداشون
مانور میدادن
خواننده های جدید
که بیشتر مانورشون روی بدنشونه
آدم صدا رو فراموش می کنه!
بیشتر وقتا به خاطر اینه که این بچه ها
مال نسل های مختلفی از انقلابند
به خصوص اونایی که سال ۵۷ دنیا اومدن
سبک اسمشون با بیشتر بچه های خانواده فرق داره
الان در خبر ها خواندم که کشته ها حدود نه هزار نفرند.
افسوس خوردیم.
بعد من آمدم این ها را بنویسم.
خب آدم وقتی کاری از دستش بر نمی آید
موقع شنیدن این چیزها باید یک کاری بکند دیگر.
حالا گیرم که این کار
به درد هیچ کس هیچ کسی نخورد."
--مریم مومنی
پی نوشت : تا الان که یاهو اعلام کرده ۱۵ هزار :(
صبح،
زود است هنوز
باران می بارد انگار
زمین اما
خشک
و برگ ها
چرخان
در بادهایی که ابرها را میبرند
نگاه من
روی رنگ سفید آرام صبح
نور سفید
نور روز است
و همه صداهایی
که یکباره به جان من می ریزد
صدای رفتن تو
و ماندن من
و صدای این غریبه آشنا
لبخند می زنم
و برمی گردم
به رختخوابی
که از آن آرامش می بارد
صدای باران
نم نم است
و خواب
..

می چینی روی هم
از انواع مختلف
از رنگای مختلف
درشونو می بندی
و میذاریش روی آتیش
ببین
دارن له میشن
دارن آب میشن
مزه هاشون میره تو هم
رنگاشون باهم قاطی میشه
نگاه کن
بچش
خوشمزه ست ![]()

شروع به حرکت کردند
و آمدند و رسیدند به من
قرار بود که بگذرند ،
اما رسیدند به من
و در من متوقف شدند
و بعد در من تکرار شدند و تکرار .. "
آدم های زندگی من زیادند
این است گناه من ..

که خیلی قشنگ می نویسه
ولی خوب حسودم دیگه
اسمشو نمیذارم اینجا
گفته بود:
"من رو با این تیپ و قیافه هر جای دیگه غیر از ایران بگیرن میگن مونگل نه مفسد !"

"يك تجربه جديد من ديدن نمادهايي بوده كه توي زندگي به جاي واقعيتها دارن براي ما نقش بازي مي كنن. شايد اين موضوع براي كسي كه حسش نكرده خيلي منطقي و معمولي به نظر بياد، ولي فكر مي كنم حس كردنش خيلي مهمه.
من خيلي وقتها فقط نماد يه موضوع رو مي بينم، نه خودش رو. مثلا خيلي دوست دارم كه برم يه ليوان قهوه بخورم. با كلي ذوق و شوق مي رم درستش مي كنم، بعد ميام ميشينم جلوي كامپيوتر و يه نفس مي خورمش، بدون اينكه چيزي از خود قهوه هه حس كنم. يا اينكه مثلا دوست دارم برم از هواي بيرون لذت ببرم، مي رم پايين و تمام مدت فكر مي كنم، به جاي اينكه خود هوا رو حس كنم. يا مي رم دندون پزشكي، بدون اينكه واقعا دردي داشته باشم، تمام مدت از بودن اونجا رنج مي برم، چون دندون پزشكي نماد ناراحتي كشيدنه.
قطعا اين سازوكار يكي از ابزارهاي لايه ناخودآگاه تصميم گيري هست كه ذهن رو از درگيري و تحليل جزئيات براي هر تصميمي خلاص كنه، اما نتيجه عملي نديدن اينكه پشت نماد يه واقعيت هست، اينه كه خيلي لذت ها رو نمي بريم و خيلي رنج ها رو بي خودي مي بريم، چون نمادشون جاي واقعيتشون رو گرفتن و فراموش مي كنيم كه بايد به واقعيت هم توجه كرد.
"
روزهایی که وبلاگ می نویسم
عادت می کنم به نوشتن
روزهایی که نمی نویسم
عادت می کنم
به ننوشتن
عادت کرده ام
عادت کرده ام به تو
به نوشتن

که رفتم همسایه ها رو دعوت کنم
و به همه شون گفتم
تولد ساعت ۵ تا ۴ ه!
دلم تولد ۵ سالگی میخواد...
اصلا امروز هم تولد ۵ تا ۴ ه، تشریف بیارین!

با عنوان
" don't know how to stop loving you"
میدونم بالک بود
ولی باز دوسش داشتم
یعنی چون یه بار اون شب دنیا اومده
دیگه هر سال باید اون شب دنیا بیاد
اون شب برای من دوباره رسیده

کاش همینطور اینجا می نشستی و من نگاهت می کردم
کاش حرف نمی زدی پسر
باشد حرف بزن ولی همینجا بنشین
سر کلاس غر می زنی و سوالات بی ربط می کنی
برای اولین بار است که می بینم حق با استاد است
بعد می گیری می خوابی
کلاس تمام می شود و تو غر می زنی
می گویی چه خوابی کردم
می گویی این استاد آدم مشکل داری ست
می گویم مشکلش این است که ما را آدم حساب نمی کند
بعد توی دلم می گویم : حق هم دارد، با امثال تو...
بلند نمی گویم که می ترسم بروی
من می خواهم نگاهت کنم
کاش حرف نمی زدی
اسکناس را لبه ی دستگاه می گذاری و می پرسی چیزی نمی خورم؟
اسکناس را به داخل دستگاه هل می دهی و یک شیر قهوه می گیری
و غر می زنی
آه پسر تو چقدر مسخره ای
و چقدر زیبا "
اینو فرانی گفته
ولی حرف دل منه!
"دستش درد نکنه
اونی که مسنجر رو ساخت
اگه این نبود
من چی کار می کردم"
گفت:
"مثل حافظ و سعدی
می نشستی شعر می گفتی!!! "

همان چند روز اولش را دوست دارم
که هرچه می طلبم
به جایش جان فدایم می کنی
این روزها
دوست داشتن هایت را هم
از من دریغ کرده ای
چنان که عنکبوت تارش را
گاه
آزمون بسیار ِ باید
برای استواری تار ِ نخ
--مرد فرزانه
و صورت هایمان در فاصله ای نزدیک
به هم سلام می کنیم
و لبخند میزنیم
و وانمود می کنیم
که نبوده است زمانی
که لحظه هایمان
برای یکدیگر بود
ما روزی دوباره به هم میرسیم
و لبخند می زنیم
و به هم تبریک می گوییم
من به تو زن زیبایت را
و تو به من
موفقیت های دروغینم را
ما روزی دوباره به هم میرسیم
وصورت هایمان در فاصله ای کمتر از یک وجب
و وانمود می کنیم
که بدون هم
باز هم خوشبخت بوده ایم
ما روزی دوباره به هم میرسیم
با اشک هایی که فرو می بریم
و بغض هایی که شنیده می شود اما
لابلای حرف های تو
و لبخندهای دروغین من
و ما روزی اما دوباره به هم میرسیم
و به هم می گوییم
کاشکی ...