"انتخابات برگزار شد و در یک رقابت فشرده میان آقای م. ا.ن و آقای
" ....."، آقای.....به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد و مراسم تحلیف انجام
گرفت و آقای م. ا.ن از ریاست جمهوری رفت کنار و برگشت به ارادان و رفت
لابلای دست خانواده و مشغول ادامه حیات شد و رئیس جمهور جدید مشغول به کار
شد.
طبیعتا پس از آمدن رئیس جمهور جدید سبزه های باغ روئیدند و نگهبانان دفتر
ریاست جمهوری لباس های تمیز پوشیدند و در و دیوار را تمیز کردند و همه چیز
به خوبی و خوشی پیش می رفت. تا اینکه یک هفته پس از روی کار آمدن رئیس
جمهور جدید، یک هموطن اینجانب، به نگهبانی مراجعه کرد و گفت:
هموطن عزیز: سلام برادر! ببخشین، آقای م. ا.ن تشریف دارن؟
نگهبان گفت: نه برادر عزیز! ایشون دیگه رئیس جمهور نیستن و اینجا نمی آن.
هموطن عزیز گفت: یعنی دیگه ایشون رئیس جمهور نیستن؟
نگهبان گفت: نه آقا، اگر فرمایشی دارید می تونین با رئیس جمهور جدید ملاقات کنین....
هموطن عزیز گفت: نه، من هیچ فرمایشی ندارم، خداحافظ.... و در حالی که با نگهبان دست می داد سری تکان داد و رفت.
فردا ظهر بازهم نگهبانان دفتر ریاست جمهوری لباس های تمیز پوشیده بودند و
آسمان آبی بود که دوباره همان هموطن عزیز اینجانب، به نگهبانی مراجعه کرد
و گفت: سلام برادر! حاج آقا م. ا.ن، رئیس جمهور، تشریف دارن؟
نگهبان گفت: نه برادر عزیز! همونطور که دیروز هم گفتم ایشون دیگه رئیس
جمهور نیستن و اینجا نمی آن. الآن رئیس جمهور دیگه ای به جای ایشون
اومده....
هموطن عزیز پرسید: یعنی دیگه ایشون اصلا رئیس جمهور نیستن؟
نگهبان گفت: نه آقا، اگر فرمایشی دارید می تونین وقت بگیرین و با رئیس جمهور جدید ملاقات کنین....
هموطن عزیز گفت: نه، من کار خاصی ندارم، خداحافظ.... و هموطن عزیز در حالی که با نگهبان دست می داد سری تکان داد و لبخندی زد و رفت.
روز بعد، بازهم نگهبانان دفتر ریاست جمهوری لباس های تمیز پوشیده بودند و
باز هم آسمان آبی بود که دوباره همان هموطن عزیز اینجانب، به اسم اصغر
آقا، به نگهبانی مراجعه کرد و گفت: سلام برادر! جناب آقای حاج م. ا.ن، رئیس جمهور، تشریف دارن؟
نگهبان عصبانی شد و گفت: نه آقا! دیروز و پریروز هم گفتم که ایشون دیگه رئیس جمهور نیستن و دیگه اینجا نمی آن. متوجه هستید؟
هموطن عزیز گفت: بله، ببخشید، می خواستم ببینم دیگه ایشون رئیس جمهور نیستن؟
نگهبان گفت: نه آقا، ایشون دیگه اصلا رئیس جمهور نیست، اصلا.
هموطن عزیز گفت: خیلی ممنون، خداحافظ.... و هموطن عزیز در حالی که با نگهبان دست می داد، سری تکان داد و لبخندی زد و رفت.
روز چهارم، بازهم نگهبانان دفتر ریاست جمهوری لباس های تمیز پوشیده بودند
و باز هم آسمان آبی بود که دوباره همان هموطن عزیز اینجانب، به اسم اصغر
آقا میانجی، به نگهبانی مراجعه کرد و گفت: سلام! خیلی عذر می خوام، جناب
آقای م. ا.ن، رئیس جمهور تشریف دارن؟
نگهبان خیلی عصبانی شد و گفت: نه آقا! دیروز و پریروز و پس پریروز هم گفتم
که ایشون دیگه رئیس جمهور نیستن و اینجا نمی آن. مثل اینکه شما متوجه نمی
شید من چی می گم؟
هموطن عزیز گفت: چرا برادر، من متوجه می شم که شما چی می گین.
نگهبان گفت: پس اگه می دونین که ایشون دیگه رئیس جمهور نیست، برای چی دوباره همین سووال رو می کنی؟
هموطن عزیز گفت: من می دونم که ایشون رئیس جمهور نیست و دیگه اینجا نمی آد، ولی خوشم می آد این حرف رو باز هم از شما بشنوم.
نگهبان در حالی که با او دست می داد، لبخندی زد و گفت: پس تا فردا خداحافظ!